تبلیغات
خانواده خوشبخت - داستان سفر
خانواده خوشبخت
اساس زندگی خانوادگی را بر مهربانی و گذشت وصمیمیت و خدمت قرار دهید.

سلام بازدید كنندگان عزیز از اینكه به وبلاگ من سرزدید بسیار خوشحالم امیدوارم با مطالعه مطالب این وبلاگ اوقات خوبی داشته باشید .

مدیر وبلاگ : محمد احمدی

داستان سفر

جمعه 5 فروردین 1390  ساعت: 05:56 ب.ظ

نوع مطلب :نکنه های عبرت آموز ،

نظرات() 

داستان سفر

روزی مردی می خواست با همسروپسر و دخترش عازم سفری دور شوند . و به همین خاطر تمام وسایل سفر را مهیا کرده و در ماشین قراردادند و سپس مرد پشت فرمان و زن در صندلی جلو وفرزندان هم در صندلی عقب نشستند و حرکت کردند تا اینکه هنور از درب منزل نگذشته بودند که با ایست مردی نورانی مواجه شدند و مرد با دیدن ایشان ترمز زد و توقف کرد و پرسید شما چه کسی هستی؟ و چه می خواهی؟ مرد نورانی گفت: من ایمان هستم و می خواهم در این سفر با شما باشم و مرد هم قبول کرد و گفت بفرما بالا و ایمان در صندلی عقب کنار بچه ها نشست و حرکت کردند تا این که چند کیلومتری از شهرشان دور شدند دوباره با ایست مردی ثروت مندی مواجه شدند که می گفت:ایست! مرد هم به محض رسیدند به او پا روی ترمز نهاد و ایستاد و دوباره همان سئوالات راپرسید که مرد ثروت مند در جواب گفت: من دلارهستم و می خواهم در سفر همراه شما باشم آیا مرا سوار می کنید ؟مرد با شنیدن اسم دلار و در حالی که دست و پایش را نیز گم کرده بود گفت چرا نه چه کسی از شما بهتر و چون ظرفیت مسافرها کامل بود باید یکی از مسافرها پیاده می کرد به همین خاطر رو به ایمان کرد وگفت: لطفاً پیاده شو که فعلاً جا برای تو نیست اما ایمان التماس کرد و به مرد گفت این کار را نکن ، تو به من احتیاج داری اما مرد گفت تا دلار است ایمان به چه درد من می خورد و ایمان و دلار جایشان را با هم عوض کردند و ایمان را در بیابان رها کردند و به راه خود ادامه دادند تا این که باز هم چند کیلومتری راه را که طی کردند که با ایست یک زن خوشکل و زیبا مواجه شدند که در بیابان کنار جاده ایستاده و دستور ایست داده بود لذا باز مرد کنار زن ایستاد و سئوالات تکرار شد که زن گفت : من دنیا هستم و خواهانم که با شما به سفر بیایم و مرد گفت چه کسی بهتر از شما بفرما بالا اما قبل از این که سوار بشه رو به زنش کرد وگفت زن تو برو صندلی عقب کنار بچه ها و دلار بشین تا دنیا خانم جلو کنار من بشینه و زن هم ناچاراً دستور شوهر را اطاعت کرده و به صندلی عقب تشریف برد و دنیا خانم هم جای ایشان جلو نشست و مرد هم خوشحال و خندان در حالی که دنیا کنار دستش و دلار هم در صندلی عقب پشت سرش نشسته بودند به راه خود ادامه داد تا این که هنوز یک کیلومتری راه را طی نکرده بودند با ایست پیرمرد سفید پوشی مواجه شد و سریع ترمز کرد و این بار با عصبانیت او را مورد خطاب قرار داد و گفت مگه نمی بینی مسافرانم تکمیل است و دیگه برای تو جا ندارم اما پیرمرد گفت من مسافر نیستم و قصد سفر هم ندارم من با خودت کار دارم . مرد گفت : زود بگو جونت بالا بیاد توی این بیابان چه از من می خوای یالله بگو که خیلی عجله داریم . پیرمرد گفت من عزائیل هستم و از طرف خدا مأمورم که در این بیابان تورا قبض روح کنم . مرد به التماس افتاد ، خواهش کرد تمنا کرد که چند روزی به او فرصت بیشتری دهد اما عزرائیل نپذیرفت اما مرد گفت فقط یک ساعت به من فرصت بده که برگردم تا یک عزیزی(ایمان) که در وسط بیابان او را رها کرده ام را مجدداً سوار کنم اما عزرائیل نپذیرفت و عین صحبت کردنش در حضور زن وفرزندانش و دلار و دنیا روحش را کشید و رفت.

بله عزیزان من باید همیشه با ایمان زندگی کنیم و قدر سلامتی و تندرستی و نعمت های خدا راخوب بدونیم و فریب دنیا و کالای آن را نخوریم که مرگ همیشه در کمین است وپیر و جوان هم نمی شناسدو خوشا به سعادت آن هایی که همیشه ذکر و یاد خداوند در قلب هایشان لانه دوانده است .



نوشته شده توسط:محمد احمدی

ویرایش:جمعه 5 فروردین 139006:03 ب.ظ

shantellalleshouse.soup.io
پنجشنبه 28 اردیبهشت 1396 04:22 ب.ظ
It is perfect time to make some plans for the future and it is time to be happy.
I've read this post and if I could I desire to suggest you some interesting things or
advice. Maybe you could write next articles referring to this article.
I want to read even more things about it!
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر

آرشیو موضوعی

آرشیو

آخرین پستها

نویسندگان

لینکستان

لینکدونی

نظرسنجی

  • مطالب وبلاگ را چگونه ارزیابی می کنید؟






آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

جستجو