تبلیغات
خانواده خوشبخت - مطالب داستان های آموزنده
خانواده خوشبخت
اساس زندگی خانوادگی را بر مهربانی و گذشت وصمیمیت و خدمت قرار دهید.

سلام بازدید كنندگان عزیز از اینكه به وبلاگ من سرزدید بسیار خوشحالم امیدوارم با مطالعه مطالب این وبلاگ اوقات خوبی داشته باشید .

مدیر وبلاگ : محمد احمدی

درسی از یک پروانه

پنجشنبه 11 فروردین 1390  ساعت: 05:15 ب.ظ

نوع مطلب :داستان های آموزنده ،

درسی از یک پروانه


یك روز سوراخ كوچكی در یك پیله ظاهر شد. شخصی نشست و چند ساعت به جدال پروانه برای خارج شدن از سوراخ كوچك ایجاد شده درپیله نگاه كرد.

سپس فعالیت پروانه متوقف شد و به نظر رسید تمام تلاش خود را انجام داده و نمی تواند ادامه دهد.

 آن شخص تصمیم گرفت به پروانه كمك كند و با قیچی پیله را باز كرد.  پروانه به راحتی از پیله خارج شد اما بدنش ضعیف و بالهایش چروك بود.

 آن شخص باز هم به تماشای پروانه ادامه داد چون انتظار داشت كه بالهای پروانه باز، گسترده و محکم شوند و از بدن پروانه محافظت كنند.

 هیچ اتفاقی نیفتاد!

 در واقع پروانه بقیه عمرش به خزیدن مشغول بود و هرگز نتوانست پرواز کند.

 چیزی که آن شخص با همه مهربانیش نمیدانست این بود که محدودیت پیله و تلاش لازم برای خروج از سوراخ آن،  راهی بود که خدا برای ترشح مایعاتی از بدن پروانه به بالهایش قرار داده بود تا پروانه بعد از خروج از پیله بتواند پرواز کند.

 گاهی اوقات تلاش تنها چیزیست که در زندگی نیاز داریم.

اگر خدا اجازه می داد که بدون هیچ مشکلی زندگی کنیم فلج میشدیم، به اندازه کافی قوی نبودیم و هرگز نمیتوانستیم پرواز کنیم.

 من قدرت خواستم و خدا مشکلاتی در سر راهم قرار داد تا قوی شوم.

 من دانایی خواستم و خدا به من مسایلی داد تا حل کنم.

 من سعادت و ترقی خواستم و خدا به من قدرت تفکر و قوت  ماهیچه داد تا کار کنم.

 من جرات خواستم و خدا موانعی سر راهم قرار داد تا بر آنها غلبه کنم.

 من عشق خواستم و خدا افرادی به من نشان داد که نیازمند کمک بودند.

 من محبت خواستم و خدا به من فرصتهایی برای محبت  داد.

 « من به  هر چه که خواستم نرسیدم ...

اما به هر چه که نیاز داشتم دست یافتم»

 پس بدون ترس زندگی کن، با همه مشکلات مبارزه کن و بدان که میتوانی  بر تمام آنها غلبه کنی..



نوشته شده توسط:محمد احمدی

ویرایش:--

داستان “دانه ای که سپیدار بود”

پنجشنبه 11 فروردین 1390  ساعت: 08:31 ق.ظ

نوع مطلب :داستان های آموزنده ،

داستان “دانه ای که سپیدار بود”

دانه کوچک بود و کسی او را نمی دید.

سال های سال گذشته بود و او هنوز همان دانه ی کوچک بود.

دانه دلش می خواست به چشم بیاید اما نمی دانست چگونه. گاهی سوار باد می شد و از جلوی چشم ها می گذشت. گاهی خودش را روی زمینه ی روشن برگ ها می انداخت و گاهی فریاد می زد و می گفت: من هستم، من این جا هستم. تماشایم کنید. اما هیچ کس جز پرنده هایی که قصد خوردنش را داشتند یا حشره هایی که به چشم آذوقه ی زمستان به او نگاه می کردند، کسی به او توجه نمی کرد.

دانه خسته بود از این زندگی ، از این همه گم بودن و کوچکی خسته بود . یک روز رو به خدا کرد و گفت: نه، این رسمش نیست. من به چشم هیچکس نمی آیم. کاشکی کمی بزرگتر، کمی بزرگتر مرا می آفریدی.

خدا گفت:  اما عزیز کوچکم! تو بزرگی، بزرگتر از آن چه فکر می کنی. حیف که هیچ وقت به خودت فرصت بزرگ شدن ندادی. رشد ماجرایی است که تو از خودت دریغ کرده ای. راستی یادت باشد تا وقتی که می خواهی به چشم بیایی، دیده نمی شوی. خودت را از چشم ها پنهان کن تا دیده شوی.

دانه ی کوچک معنی حرف های خدا را خوب نفهمید اما رفت زیر خاک و خودش را پنهان کرد. رفت تا به حرف های خدا بیشتر فکر کند. سالهای بعد دانه ی کوچک، سپیداری بلند و باشکوه بود که هیچکس نمی توانست ندیده اش بگیرد؛ سپیداری که به چشم همه می آمد.



نوشته شده توسط:محمد احمدی

ویرایش:--

جلسه ی ابلیس با شیاطین

چهارشنبه 10 فروردین 1390  ساعت: 02:26 ب.ظ

نوع مطلب :داستان های آموزنده ،


جلسه ی ابلیس با شیاطین

باز آفرینی:صلاح الدین توحیدی

در یكی از اقیانوسهای دور دست زمین غوغا یی برپا بود.شیاطین بزرگ وكوچك در آنجا حاضر شده بودند تا در جلسه ای مهم كه ابلیس ،شیطان بزرگ رئیس آنان،دستور برپایی آن را داده بود،شركت نمایند.شیاطین به دور تخت ابلیس كه بر روی آب بود،حلقه زده و منتظر او بودند.بعد از مدتی،چهره ی بسیار زشت ابلیس از دور نمایان گشت.شیاطین سر به سجده گذاشتند وابلیس بعد از نشستن بر روی تخت به آنان دستور داد سر از سجده بردارند. ابلیس بعد از نگاهی كوتاه به فرزندان،نوادگان و فرماندهان ارتش خود،ناگهان با عصبانیت فریاد زد:دو تن از شما در این جمع حاضرنیستند،چگونه جرأت نموده اند از دستور من سرپیچی كنند .. .. هنوز سخنان ابلیس تمام نشده بود كه آن دو تن در میان جمع شیاطین حاضر شدند وبعد از سجده در مقابل ابلیس دلیل تأ خیر خود را اینگونه بیان نمودند.اولی گفت :مشغول وسوسه ی جوانی بودم كه تا به حال لب به شراب نزده بود؛مجبور شدم وقت زیادی را صرف وسوسه ی او نمایم ودر نهایت موفق شدم.ابلیس گفت:كارخوبی كرده ای اما ارزش این تأخیر را نداشت.دومی نیز گفت:سالها بود كه در كمین خانواده ای بودم تا آنها را به تباهی بكشانم ولی موفق نمی شدم زیرا زن وشوهر باهم هیچگونه اختلافی نداشتند وبا كمك هم نقشه هایم را نقش بر آب می كردند و با پند واندرز، فرزندانشان را از افتادن به دام من باز می داشتند.از دیروز تا چند لحظه ی قبل با روشهای مختلف سعی نمودم بین زن وشوهر اختلاف بزرگی ایجاد كنم وسر انجام توانستم آنها را تا مرز طلاق بكشانم وبعد به سرعت خود را به این جلسه رساندم.


ادامه مطلب


نوشته شده توسط:محمد احمدی

ویرایش:--

داستان / عشق به شهادت

چهارشنبه 10 فروردین 1390  ساعت: 12:45 ب.ظ

نوع مطلب :داستان های آموزنده ،

داستان / عشق به شهادت !

علامه ابوالحسن ندوی / مترجم: عبدالله تیموری

هنگامی که رسول خدا(ص) آماده ی رفتن به میدان بدرشد تا با مشرکان بجنگد، نوجوانی 16 ساله به نام عمیربن ابی وقاص نیز همراه مجاهدین خارج گشت. او می ترسید که پیامبر(ص) به علت کوچکی او را نپذیرد، بنابراین خود را میان جمعیت مخفی می کرد و سعی می نمود تا کسی متوجه حضورش نشود.


ادامه مطلب


نوشته شده توسط:محمد احمدی

ویرایش:--

چهار شمع

سه شنبه 9 فروردین 1390  ساعت: 06:00 ب.ظ

نوع مطلب :داستان های آموزنده ،

چهار شمع

چهار شمع

چهار شمع به آهستگی می سوختند،در آن محیط آرام صدای صحبت آنها به گوش می رسید شمع اول گفت : من صلح و آرامش هستم ، هیچ کسی نمی تواند شعلهَ مرا روشن نگه دارد من باور دارم که به زودی می میرم....... سپس شعلهَ صلح و آرامش ضعیف شد تا به کلی خاموش شد.

 شمع دوم گفت:من ایمان واعتقاد هستم،ولی برای بیشتر آدم ها دیگر چیز ضروری در زندگی نیستم پس دلیلی وجودنداردکه دیگرروشن بمانم......... سپس با وزش نسیم ملایمی ایمان نیز خاموش گشت.

 شمع سوم با ناراحتی گفت: من عشق هستم ولی توانایی آن را ندارم که دیگر روشن بمانم،انسان ها من را در حاشیه زندگی خود قرار داده اند و اهمیت مرا درک نمی کنند،آنها حتی فراموش کرده اند که به نزدیک ترین کسان خود عشق ورزند..............طولی نکشید که عشق نیز خاموش شد.

 ناگهان کودکی وارد اتاق شد و سه شمع خاموش را دید ، گفت : چرا شما خاموش شده اید ، همه انتظار دارند که شما تا آخرین لحظه روشن بمانید.........سپس شروع به گریه کرد...........

 پــــــــس شمع چهارم گفت : نگران نباش تا زمانی که من وجود دارم ما می توانیم بقیه شمع ها را دوباره روشن کنیم،مـن امـــید هستم با چشمانی که از اشک و شوق می درخشید.....کودک شمع امید را برداشت و بقیهَ شمع ها را روشن کرد.

 نور امید هرگز نباید از زندگی شما محو شود هر یک از ما در این صورت می توانیم امید،ایمان،آرامش و عشق را در خود زنده نگه داریم آری



نوشته شده توسط:محمد احمدی

ویرایش:سه شنبه 9 فروردین 139005:24 ب.ظ

گفتگو با سایه

سه شنبه 9 فروردین 1390  ساعت: 02:00 ق.ظ

نوع مطلب :داستان های آموزنده ،

گفتگو با سایه

یك روز اطرافم را نگریستم و متوجه شدم كه سایه ام  همراهم نیست!! سرم را بلند كردم و آسمان را نگریستم دیدم كه خورشید در وسط آسمان است و هیچ اثری از ابر وجود ندارد. سپس دوباره به اطرافم خیره شدم ولی باز هم سایه ام را ندیدم ... با خودم گفتم: سبحان الله كجا رفته است؟ او همیشه در كنارم بود.

به دنبال سایه ام به بیابان رفتم و در نهایت آنرا كنار صخره ای یافتم.

از آن پرسیدم كجایی؟ چرا همراه من نیستی؟

سایه: از با تو بودن دیگر خسته شده ام .

گفتم:  چرا؟


ادامه مطلب


نوشته شده توسط:محمد احمدی

ویرایش:دوشنبه 8 فروردین 139002:28 ب.ظ

باران رو به جلو

دوشنبه 8 فروردین 1390  ساعت: 11:00 ب.ظ

نوع مطلب :داستان های آموزنده ،

باران رو به جلو

جنگ بر علیه مسائل خاصی که با گذر زمان حل می‌شود، فقط نیروی شما را به هدر می‌دهد. یک داستان چینی بسیار کوتاه، این موضوع را به تصویر می‌کشد:

ناگهان در میان دشتی، باران گرفت. مردم به دنبال سرپناه می‌دویدند، به جز مردی که همان طور آرام به راه‌خود ادامه می‌داد.

کسی پرسید: چرا نمی‌دوی؟

مرد پاسخ داد: چون جلوی من هم باران می‌بارد!



نوشته شده توسط:محمد احمدی

ویرایش:--

نرم کردن فولاد

دوشنبه 8 فروردین 1390  ساعت: 09:00 ب.ظ

نوع مطلب :داستان های آموزنده ،

نرم کردن فولاد

لاینل واترمن داستان آهنگری را می‌گوید که پس از گذران جوانی پر شر و شور تصمیم گرفت روحش را وقف خدا کند. سال‌ها با علاقه کار کرد، به دیگران نیکی کرد، اما با تمام پرهیزگاری، در زندگی‌اش چیزی درست به نظر نمی‌آمد حتی مشکلاتش مدام بیشتر می‌شد.

یک روز عصر، دوستی که به دیدنش آمده بود و از وضعیت دشوارش مطلع شد، گفت: واقعاً عجیب است. درست بعد از این که تصمیم گرفته‌ای مرد خدا ترسی بشوی، زندگی‌ات بدتر شده. نمی‌خواهم ایمانت را ضعیف کنم اما با وجود تمام تلاش‌هایت در مسیر روحانی، هیچ چیز بهتر نشده.


ادامه مطلب


نوشته شده توسط:محمد احمدی

ویرایش:--

پنجره و آینه

دوشنبه 8 فروردین 1390  ساعت: 07:30 ب.ظ

نوع مطلب :داستان های آموزنده ،

پنجره و آینه

جوان ثروتمندی نزد یک روحانی رفت و از او اندرزی برای زندگی نیک خواست.

 روحانی او را به کنار پنجره برد و پرسید:

- پشت پنجره چه می بینی؟

- آدم‌هایی که می‌آیند و می‌روند و گدای کوری که در خیابان صدقه می‌گیرد.

بعد آینه‌ی بزرگی به او نشان داد و باز پرسید:

- در این آینه نگاه کن و بعد بگو چه می‌بینی.

- خودم را می‌بینم.

- دیگر دیگران را نمی‌بینی! آینه و پنجره هر دو از یک ماده‌ی اولیه ساخته شده‌اند، شیشه.

 اما در آینه لایه‌ی نازکی از نقره در پشت شیشه قرار گرفته و در آن چیزی جز شخص

خودت را نمی‌بینی. این دو شی‌ئ شیشه‌ای را با هم مقایسه کن. وقتی شیشه فقیر باشد،

دیگران را می‌بیند و به آن‌ها احساس محبت می‌کند. اما وقتی از نقره (یعنی ثروت)

 پوشیده می‌شود، تنها خودش را می بیند. تنها وقتی ارزش داری که شجاع باشی

 و آن پوشش نقره‌ای را از جلو چشم‌هایت برداری تا بار دیگر بتوانی دیگران

را ببینی و دوست‌شان بداری.



نوشته شده توسط:محمد احمدی

ویرایش:--

پادشاه و سه وزیرش

دوشنبه 8 فروردین 1390  ساعت: 06:00 ب.ظ

نوع مطلب :داستان های آموزنده ،

 پادشاه و سه وزیرش

در یکی از روزها، پادشاه سه وزیرش را فراخواند

و از آنها درخواست کرد کار عجیبی انجام دهند

در یکی از روزها، پادشاه سه وزیرش را فراخواند

و از آنها درخواست کرد کار عجیبی انجام دهند

از هر وزیر خواست تا کیسه ای برداشته و به باغ قصر برود

و اینکه این کیسه ها را  برای پادشاه با میوه ها و محصولات تازه پر کنند


ادامه مطلب


نوشته شده توسط:محمد احمدی

ویرایش:دوشنبه 8 فروردین 139012:02 ب.ظ

  • کل صفحات: 2
  • 1  
  • 2  

آرشیو موضوعی

آرشیو

آخرین پستها

نویسندگان

لینکستان

لینکدونی

نظرسنجی

  • مطالب وبلاگ را چگونه ارزیابی می کنید؟






آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

جستجو